![]() |
![]() |
|
انا لله و انا الیه راجعون کیمیای مهربون و دوست داشتنی ما امروز ظهر بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت *** نمی دانم کدامین حس تو را خواند که یکباره ، بی خبر تا اوج هفت آسمان پریدی حتی بدون خداحافظی راستی ، پشت ابرها برایم یک وجب با تو بودن نگه دار که فردا به تو خواهم پیوست
خواهر داغدیده ات ـ کتایون *** خیس می شود تمام زخم هایم تو همه جا هستی همهُ این اتاق را هر لحظه نفس می کشم تو همه جا هستی دیوانه ات می شوم مریضت می شوم اما تو این بار نیستی دردم می گیرد تو می روی قطار می رود تمام ایستگاه می رود *** بهونهُ کیمیا . سرت سلامت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:14 توسط کیمیا |
|
|
ماه زیبایی خود را با تو قسمت کرده بود و آسمان تنهاییش را با من. نگاهی به گلدان بینداز، ببین برای چشم های من، نگاهی مانده؟ گمانم برگ گل خشکیده از آخرین دیدارها. امشب اما میان کوچه تو را جار می زنم، در شگفت از هیبت سکوت چشم های بی فروغ، غنچه های یخ زده، شب های پژمرده و ستاره ای که پیش از رسیدن به خانه به خاک افتاد و تنها شب بود. لبریز از سوگندهای دروغ، زمزمه های یکریز، اشک های خشکیدهُ شمع و دست هایی که می خشکند همچون شاخه های مجنون در نبود لیلی تاریکی رنگ ها را انکار می کند و ما آمده ایم تا باشیم. گاهی گفته می شویم و نمی شنوند. همین است که ایستاده ایم تا زندگی کنیم. سایه آمیخته با سایه. سنگ با سنگ گرفته پیوند. سایه ای تلخ، سیاه، شوم و وهم آلود. ساز او باران، سرودش باد، لیک آشفته دردآلود همیشه بهانه ای هست برای بودن ... و گرنه این همهمه چیست که هر روز در حنجرهُ ناموزون زمان تکرار می شود؟ اگر دست هایم را باز بگذاری به وسعت گیسوان افشان دریا شعر می گویم و بعد: سلام ... خداحافظ تلفظ دو هجای مکرر و روزگار چشم های سنگی در امتداد کوچه های گرسنه و خطوط مبهم و ... امید به آینده دلم در ازدحام کلمات گم شده است. مگر یاد تو به فریادم رسد. گفتی: « کوه ها در فاصله سردند » گفتم: « فاصله ها تجربه ای بیهوده است » دست لجوج این ابرها اگر نبود، جشن روشن ستاره ها را به تماشا می نشستم و رقص ماه را هم. ماه در آسمان، ماهی در آب و من محبوس آه سرد زمینم در کبود جهان. چگونه توانم زیست، بی تو؟ اگر نباری، اگر نتابی. اگر کسی از راه نیامد تا از رنگی که در حال شکفتن است خبر دهد، دانیم که باطن آینه خود خواهد فهمید *** نه تنها امروز ، با تو هر روز ، روز ِ من است سادگی ات نگاهت مهربانیت را دوست دارم باز هم برای من بخند ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:44 توسط کیمیا |
|
|
ای قبله ای که به سمت توس آمده ای تا پادشاهان زمین را به درگاه عشق آورده باشی، مقدمت گلباران. آمده بودی که بادها را فرمان دهی و آب های روان را از سمت سناباد به آسمان ببری، که هیچ آبشاری به سمت آسمان نرفته بود. نه در کلمات موزون می گنجی و نه در واژه هایی که متراکم شده باشد. تو انتهای همهُ حروفی و ما به تواضع ایستاده ایم تا دستهامان را پر کنی از نور، آیینه و عشق. اگر نباشد نگاه تو هیچ نوری به سمت مهربانی نخواهد رفت. ما آمده ایم تا چشم های خویش را در سقاخانه بشویم که جز تماشای تو گناه بزرگی ست. ما ایستاده ایم با نگاهی که آفتاب را می سوزاند و لب هایی که از عطش کلمه ترک خورده است. آمده ایم تا تکلیف شب اول را با نگاه تو به پایان ببریم. ما را پیامبری است از جنس محمد(ص) که نور صدایش تمام بت های مکه را شکست و صدای آمدنش کاخ پادشاهان باستانی را به لرزه درآورد. ما را پیامبری ست که با تو نسبتی از جنس مدینه دارد که خون رگ های اقیانوس را در آسمان توس کشیده ای و اگر نیامده بودی، خراسان از تشنگی شهید شده بود. ما هر لحظه کبوتر می شویم تا گلدسته های تو را طواف کنیم و بر گنبد آسمانی ات تکیه زنیم و تا عشق را بهانهُ پریدن کرده باشیم. گاهی به سقف رواق های تو چلچراغ می شویم که نور، تنها هدیه ای ست که آدم را روشن می کند. اشک هم می شویم و روزی هزار مرتبه سرازیر می شویم. به راستی اگر عطش زمین نبود این همه زلالی، تمام جهان را سیراب کرده بود. گریه چقدر متراکم است وقتی پای ضریح تو متولد شده باشد و اشک چقدر زلال است وقتی پای پنجرهُ پولاد ریخته شود. گاهی مستجاب می شویم پشت پنجرهُ پولاد، با طنابی از جنس اشک که دخیل نگاه تواند. ما با نگاه تو آغاز می شویم که کلمه ای بدون اجازهُ شما جان نخواهد یافت و هیچ کلمه ای جز برای شما معنا نخواهد شد. راستی از مدینه چه خبر؟! آیا هنوز آفتاب بر بقیع، عمود ایستاده است و هیچ سقفی برای امامان ما وجود ندارد؟ من از مدینه تا مرو را پیاده آمده ام و اگر کربلا نبود در هیچ جای زمین توقف جایز نبود. من در این کلبه، رواق چشمان تو را فرش کرده ام و تنها دلخوشی ام این است، کف پای زائرانت را ببوسم به زور قامت خود را کشید تا درگاه سلام ضامن آهو! جواب خواهد داد اگر سلام مرا بی جواب بگذاری نمی روم به خدا تا همیشه می مانم بگیر دست دلم را و باور کن محمد ابراهیم لگزیان شود آیا که دگر بار دری باز شود؟ خواندی ام آمدم و بار دگر نیز مرا شاهی و خیل گدایان درت می دانند ای خوش آنروز که با دست نوازشگر تو عصمت میرزایی
میلاد شمس الشموس، غریب الغربا، معین الضعفا، ضامن آهو بر همگی مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:18 توسط کیمیا |
|
|
کدام گل از قبیله دختران نیست؟ می گویند ستارگان دخترکان شبانگاه آسمان اند و گل ها دخترکان نازنین خاک. پس هر شب، شب دختر است و هر بهار، فصل دخترکان زمین! بنات النعش شنیده اید؟ خوشه پروین دیده اید؟ حتی خدا ستاره و ماه را با ضمیر " زن " شناسانده است. نام دختران نیز نام همه زیبایی های هستی ست؛ ماه، ستاره، گل، نسیم، شبنم، بهار، خورشید. و کدام گل، از قبیله دختران نیست؟ نرگس، لاله، شقایق، لادن، بنفشه، سوسن و مریم. ما، در چشم گردانی خود از زمین تا آسمان، دختران شیرین و زیبای آفرینش را مرور می کنیم. قرآن خوانده اید؟ " ها " ضمیری است که به خورشید، ماه، شب، آسمان، زمین و جان انسان اشاره دارد؛ " ها " یعنی دختر، یعنی زیباترین و خوب ترین پدیده آفرینش پیامبر(ص) در روزگار بی ایمانی به دختران، در عصر دهان باز گورها برای بلعیدن معصومیت دختران، دخترش را " گل بهشت " نامید، مادر پدر خواند و با شوقی که از جان می جوشید می گفت: من فدای دخترم! خدا هم در تاریک زار روزگاری که دختر، دشنام آفرینش بود و ولادتش، شروع شرمساری و سرشکستگی، دختر را " کوثر " نامید و به پیامبرش گفت: به شکرانه ولادت دختر، شتر قربانی کن و نماز بگذار! یک دختر در طوفان درد و اندوه و در به دری و اسارت، قانون صبوری شد و کربلای بدن های پاره پاره و خیمه های سوخته و شانه های تازیانه خورده را " زیبا " نامید. یک دختر بر تل زینبیه ایستاد و دادگاه بزرگ تاریخ بر پا کرد و مظلومیت را فریاد کشید و خواری ستم را رقم زد. یک دختر در " قم " آمد و هنوز و هنوز پس از چهارده قرن، به برکت حضورش، چشمه چشمه معرفت، فقه، دانش و بینش می جوشد و تاریخ را آبیاری و شاداب می کند و یک دختر معصومه بود. فاطمه بود. رسم شکیب و شعور و شور می دانست و تا همیشه مائده ای گشود که جان های تشنه حقیقت مهمان اویند. فاطمه معصومه(س) را کریمه اهل بیت می گویند و کریمه یعنی آن که روح بزرگ، نگاه بزرگ، سیرت و رفتار بزرگ و منش بزرگوارنه دارد. روز دختر، روز کرامت دخترانه است. روز جان پاک و اندیشه پاک. روز دختر، روز جشن و شادمانی دل هایی است که به شیوه فاطمه معصومه، لحظه های خلوت خلوص دارند مرغ دلم راهی قم می شود
میلاد فاطمه معصومه(س) کریمه اهل بیت و روز دختر مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:7 توسط کیمیا |
|
|
شفق تنوره کشیده دیدم میان خورشید از پشت پنجره مردی گذشت اما ، دلش غروب ، سایه دواند نادر نادرپور
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:32 توسط کیمیا |
|
|
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
د.ن۲: زندگی آب روان است روان می گذرد، هر چه تقدیر من و توست همان میگذرد پ.ن۳: كاش زندگي دكمهُ بازگشت داشت براي تكرار لحظه هاي صورتي د.ن۴: دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران، چه کنم با دل مجروح که مرحم با اوست د.ن۵: يك بار خواب ديدن تو به تمام عمر ميارزد. پس نگو... نگو که رؤياي دور از دسترس، خوش نيست قبول ندارم. گرچه به ظاهر جسم خسته است ولي دل دريايست د.ن۶: تاب می آورم، چرا که جرمم فقط خواستن است و به این جرم بَد می کُشند. اما آنکه کشته می شود، سر افکنده کشته نمی شود د.ن۷: به بی خبری از تو عادت نمی کنم. مطمئن باش !!! د.ن۸: هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم ، گر مانده ام خموش خدا داند و دلم پ.ن۹: پردهُ پنجرهُ چشماتو وردار و ببین دنیا را ، دیدنیه!! چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده. این جهانی که همش مضحکه و تکراره! تکه تکه شدن دل چه تماشا داره پ.ن۱۰ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند. من حالم خوب است اما تو ، باور مکن بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو د.ن۱۱: گر مرد رهی میان خون باید رفت، از پای فتاده سرنگون باید رفت د.ن۱۲: آتش عشق تو در جان خوشتر است، جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است د.ن۱۳: دلتنگتــــم آرام جانم ، دلم بهونه تو می گیره ... د.ن۱۴: یا رب آن یوسف گمگشته به من باز رسان، آن سفر کردهُ من را به وطن بازرسان. ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف، این زمان یوسف من نیز به من باز رسان د.ن۱۵: به ماه من که رساند پیام من که ز هجران، به لب رسیده مرا جان، خودی به من برساند د.ن۱۶: تو شبهای قدر به یادت بودم، دعات کردم. تو چی؟ به یادم بودی؟ دعام کردی؟؟ روز اول با خود گفتم ، دیگرش هرگز نخواهم دید د.ن۱۷: د.ن۱۸: گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم ... د.ن۱۹: ای که می روی! اینجا نگاه یک نفر با عشق و اشک وآه، رد پای تو را می نگرد. وقتی که باز آمدی بدان، اینجا یک نفر با عشق مهر و ماه به درازای رد ِ پای خاکستری ات زیسته است د.ن۲۰: روز وصل ِ دوستداران یاد باد ... د.ن۲۱: نمی دانم تو دوری یا من دیر به راه افتادم. نمی دانم تو دیری یا من زود به خواب رفته ام. نگاه تو حجم غربت مرا پر می کند. لحظه ای درنگ کن! بگذار دلواپسی هایم را در جشن تولد ِ لبخندت گم کنم. لحظه ای درنگ کن! بگذار گرد ملال را از روزهایم بتکانم. تنها مرو! خوب من! باور کن طاقت من برای بی تو ماندن هنوز خیلی کودک است. نـــــــــــــرو د.ن۲۲: خود برسان به کیمیا، ای که در این محیط غم، بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردنست د.ن۲۳: روزی اگر به کلبه ام میهمان شدی رسمی نکو گذار و در کلبه را مزن. یک راست داخل بیا. آشفته حالی این کلبه را ببین. بشمار دانه دانهُ این تسبیح پاره را. یک لحظه در کنار سجاده ام بنشین، بشنو نفس به نفس ضجه هایم را. غم گریه هایم را کاین گونه بی قرار در دل ِ من رخنه کرده اند. آجر به آجر این کلبه خون شده، فانوس روشنایی این کلبه گم شده. من مست مانده ام. در تنگنای نفس های آخرین من بشکن سکوت را. قدری فقط بتاب! تا رفتنم نفسی چند وقت نیست. قدری بتاب ای روشنای من د.ن۲۴: الهی دلتنگم، غريبم، تو قريبی به غريبان، کمکم کن. الهی جز تو هيچ مرهم ندارم، بر من رحم کن. الهی، ز وجود توست که اين عشق در وجودم است، وجودت را از من دور نساز د.ن۲۵: خدا جونـــــم ممنونـــــــم د.ن۲۶: ... بهونهُ من ، تا همیشه دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:9 توسط کیمیا |
|
|
چـــو کـــاروان رود فتادم از پا به ناتوانی گـــــــر از دل بــــــــرآرم آهــــــــی نـــــــه حــــــــريفي تـــــــا بـــــــا او غــــــــم دل گــــــــــويم ٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪ در سکوت و ظلمت مطلق شب کودکی کنج اتاق خاطره خیره به آسمان از پنجره غرق لذت بود از دیدن ستاره اش و چشمک های گاه گاه ستاره که از آن فاصله هم گرم و پر نور بود چون خورشید !!! ناگهان ابری سیه آسمان را تیره کرد ، ابر رفت ... رفت و با خود ، همه را برد : ستاره نور گرما و از آن روز به بعد شب ها هنوز کودکی امیدوار چشم به شکاف پنجره دوخته در پی یافتن ستاره ای که : ندید ،
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:10 توسط کیمیا |
|
|
دريا صبور و سنگين مي خواند و مي نوشت من خواب نیستم...! خاموش اگر نشستم مرداب نيستم! روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم روشن شود كه آتشم و آب نيستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 8:55 توسط کیمیا |
|
|
آن زمان که روزهای تو ره بدان جا نمی برند که باید. وقتی که حجاب ابرهای انبوه آسمان را نهان می دارد و راه که بر آن گام نهاده ای دشوار می گردد و ناهموار
باری ، صبـــور باش و چون آنکه بر آن می کوشی بر نمی دهد. هنگام که گرفتگی پیشانی بر گشادگی لب فزونی می یابد و آن لحظه که می پنداری همه چیز فرو می پاشد آری ، صبـــور باش نومیدی اگر گاه به دل نشیند، چه باک. دست از طلب نباید داشت که خورشید همواره در آسمان است، پیوسته در جایی می درخشد. دست فراز آر، به جان بکوش، پرده های ابر بدر و پیوسته به خاطر نگهدار: هر روز به تمامی فرصتی دیگر است. تنها بردباری پیشه کن به اطمینان، که بخت همواره یار تو خواهد بود *،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،* از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ درانداز آن چنان که بر زندگی خویش، که بی حضور آنان زندگی مفهوم خود را از دست می دهد. با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده، زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود. هرگز امید از کف مده، آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری. همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد. هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد تنها پیوند میان ما..........................خط نازک همین فاصله هاست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:58 توسط کیمیا |
|
|
در انتهای هر سفر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:55 توسط کیمیا |
|
|
دستان گرم تو ای کاش درد مکرر مرا دوباره درمان می کرد و مرا از هجوم این همه گام های بیهوده نجات می داد. خیابان های شهر ما از نوای آلودگی گام های من دلش عجیب گرفته. با من بگو ای مسیحای بارانی من. با من بگو چرا شفای دستان تو دیگر دردهای دلم را به سمت آرامش دریاگونهُ چشمانت هدایت نمی کند؟ با من بگو چرا موج های زیبای گونه هایت به سطح خشک ساحل انتظار من نمی لغزد؟ مولای من! چرا به عروج خود دعوتم نمی کنی؟ به دستان مبارکت سوگند که دیگر نه من، نه تحمل آوارگی گام هایم را دارم و نه این کویر طاقت شنیدن هق هق کلماتم را. نه من دیگر به کار این دنیا خواهم آمد و نه این دنیا به کار من. چقدر هوای رفتن فضای خشک ذهنم را پر می کند هرروز. چقدر گرمای تابستانی نگاه تو مرا هوایی می کند هر شب. این روزها را تا رسیدن به موعد وصال، روز به روز، ساعت به ساعت ، لحظه به لحظه شماره می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:55 توسط کیمیا |
|
|
شب
غرق خنده عطر نگاهت را از شاخه های دلتنگی می چینم بوسه هایم را بر لبانت کوچ می دهم نبض زندگی در ذهنم می خرامد اما زوزهُ گرگان شیرینی لحظه را به دار می کشد دریای ذهنم طوفانی می شود و در ژرفای امواج وحشت غرق می شوم و تو ، خفته ای بر تن سکوت من بر تابوت لبانم بوسه ای از شبنم می زنی غزلی از عشق در هوای فاصله سر می دهی و من ، کهولت شاخه های اسیر خیالم که در تن سبز تو پیله ای از تردید تنیده ام و در یک قدمی ما یاوه گویان عشق را سلاخی می کنند و من ، در فاصله ای دور زوزه گرگان را خاک می کنم و در فنجانی از اندوه فاصله را سر می کشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:52 توسط کیمیا |
|
|
به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام
طاقت دوری ندارم چگونه بشکافم فاصله های تمام نشدنی جدایی را چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوری را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:35 توسط کیمیا |
|
|
مي آيي
صدايت سر ميخورد روي دلتنگـــي هايم از تو لـبريز ميشوم وقتي هستي ، شهر چقدر کوچک است به اندازهُ دو صندلي کنار هم حضورت غلت مي زند روي خستگي هايم از اين روست که هنوز زنده ام! عبور کرديم با تمام درد دره هاي عميق فاصله را بي وجود گذرگاهي که بتواند من را با تو پيوند دهد. پنــاهم بده تنـــها مرز آشنـــا پنـــــــاهم بده. چشمانم از هراس نبودنت ميان دلتنـگي و بـاران بي قرار است چقدر به بـاران نزديک ميماني بر گونه هاي بي اختيار من، تو اينجايي و من با تمام سدها و ديوارها دستانت را در دستانم حس ميکنم با تــــو بودن با تو بــــودن هميشه با تو بودن ضربان قلب هايمان بر سنگفرش کوچه هاي خيس امشب حضورت تن پوش عريان غليظ لحظه هاي من است روي پوست تنهايي ام مي نشيني دلم آرام مي گيرد کـمـــکم کن کمکم کن آن سوي شب روشن بماند و من در صبحي نــــــو ، که آسمـــــــان سراسر زندگيست براي تمام گنجشک هاي پشت بام آب و دانه بریزم
پ.ن۱: فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر روزه داران عزیز مبارک. طاعات و عبادات قبول درگاه حق پ.ن۲: دوست خوبم، صدای ربنـــــا رو از گلدسته های مسجد شهرت شنیدی برای صاحب وبلاگ ضامن آهـــو دعا کن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 8:57 توسط کیمیا |
|
|
نمی دانم چرا باز آمده ام. شاید آمده ام حساب تمام روزهای از دست رفته ام را روشن کنم. کجا جا ماندم؟ کدام سطر عقب ماندم که با هزار بار نوشتن از روی غلط هم باز نمی رسم به هیچ نقطه پایانی!
شبی شاید هم دیشبی بود که گذشت با خودم گفتم برای روشن کردن اتاقی حتی یک یاد هم کافیست اما چرا با هزاران یاد روشن هیچ ... چه روزهای غریبی اند. بارها شاید از بارها هم بیش تر در نبود یک ثانیه برگشتم اما هیچ جز هیچ باز نصیبم شد!!! با خودم گفتم یک بار امتحان کن و من سر بردم میان آواری از دریا و فریاد زدم. با هر نفس هجومی از تلخی آب، تمام دیروزم را سوزاند. انگار نه، آب هم نمی شوید. با امید فکری دیگر نگاه به تقویم کهنهُ روی دیوار کرد که کهنه تر می شود به امید یک روز نو. شاید نمی داند که هنوز هم چند نقطه شده حرف نگفته ... هنوز هم آینه هزار حرف نگفته دارد. هنوز هم اتاقم همان یک نقطهُ کوچک است. هیچ چیزی عوض نشده جز این که به هر چهارراه که می رسم نمی دانم راست به چپ کدام است ... پدر با اسب آمد .. پدر با داس آمد مادر در باران آمد .. مادر با سبد پر از نور آمد و این شد تمام ترجمهُ یک روز بی نور. ترجمهُ یک دریچهُ باز قفس دلم تنگ بود برای همهُ این سایه های درهم که می نوشتم. چقدر حرف مانده تا ظهور یک خیال. گمان آمدن فردا را جا می گذارم!!!
پ.ن۱: تو که میخوانی بدان که دوستت دارم و به خاطر توست که هنوز مینویسم. روزی که جهان خواست بایستد بگو به گونهای از چرخش بماند که من در نزدیک ترین فاصله از تو مرده باشم! پ.ن۲: از کیمیا به ستاره: دوست خوبم ممنونم از لطفت. کاش آدرس وبلاگت رو میزاشتی. ملالی نیست..... کیمیا رو به ضامن آهو قسم دادی که چه؟؟؟ برگشتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:0 توسط کیمیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| خوش اومدی |
|
| آرشیو موضوعی |
|
نجف زاده ای مناسبتـــی دلنوشتـــه شعــــــر پند و نکته بهانه هایم |
|
RSS
|